تبليغاتX
تفریح و سرگرمی
هدیه

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

ویک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم


دوست جونام اومدم یه خدافظی کوچولو ازتون بکنم و بگم به خدا اصلا وقت نمی کنم به وب بیام و بهتون سر بزنم . به دلیل کارا و مشکلاتی که برام پیش اومده تا اواخر تیر ماه نمی دونم شاید کمتر ویا بیشتر از این مدت بهار نیستش . می دونم قبل از اون هم خیلی کم تو وب بودم و الان خیلی ناراحتم ولی چه میشه کرد با این امید مشکلات رو سپری می کنم که هر چه موانع و مشکلات جدی تر و سخت تر باشد لذت تلاش و پیروزی بیشتر است . راستی کامنتا خودشون تاییدیه شدن نمی دونم چرا ؟! ... اشکال نداره خودش درست میشه . خوب دیگه کم کم باید خدافظی کنم امیدوارم برام دعا کنید که زود...زود پیشتون برگردم و محبتاتون رو جبران کنم . امیدوارم بهار از یاد نبرید چون شما مهربونا همیشه در یادش هستین . در اینجا از چندتا از دوستای مهربونم بزارید به اسم نگم ولی خودشون می دونن خیلی خیلی تشکر می کنم و دوستانی که با نظراشون حالمو می پرسیدنو نگرانم بودن و از راهنمایی هاشون  یه دنیا ممنونم .در آخر امیدوارم همیشه لبخند به روی لباتون باشه و زندگی رو با وجود لحظه های تلخش ولی به خاطر لحظه های شیرین با تمام وجود دوست داشته باشین . خیلی دلم براتون تنگ میشه ...

دوستون دارم و همیشه خواهم داشت .............. خدانگهدار

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:0  توسط بهار 

یه سلام بهاری به همه ی دوستای گلم

خوش میگذره ؟ ......................... خوبید ........ خوشید ........ سلامتید ؟؟؟

خوب خدا رو شکر ، خیالم راحت شد . مثل اینکه همه ی دوستام خوب و خوش و سلامتن .

از همه ی شما به خاطر حضور پرمهرتون و نظرای خوشگلتون سپاس گزارم .

یه عذرخواهی ، به خاطر اینکه دیر به دیر آپ می زارم و یا کمی دیر به دیر بهتون سر می زنم . آخه اکثر روز های هفته کلاس دارم و  امتحانا هم نزدیکن .

امیدوارم شما مهربونا بهار ببخشید و درکش کنین و در آخر همتون را به خدای بزرگ و بی همتا می سپارم و روزهای خوشی رو براتون آرزومندم .

دوستون دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 18:50  توسط بهار  | 

داستانی کوتاه ولی عاشقانه

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 18:15  توسط بهار  | 

گزیده ای از اشعار فروغ فرخزاد

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 16:52  توسط بهار  | 

عکس های زیبا (سری دوم)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 13:27  توسط بهار  | 

 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

                                                                                                استاد شهریار

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 14:38  توسط بهار  | 

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا
چرا

                                                                                                                                                     استاد شهریار

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 14:37  توسط بهار  | 

 

نیلوفر

از مرز خوابم می گذشتم،
سایه ی تاریک یک نیلوفر
روی همه ی این ویرانه فرو افتاده بود.
کدامین باد بی پروا
دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

در پس درهای شیشه ای رویاها،
در مرداب بی ته آیینه ها ،
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.

بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه ی نیلوفر برگرد همه ی ستون ها می پیچد.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
نیلوفر رویید ،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.
من به رویا بودم ،
سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم:
نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچیده بود.
در رگ هایش ، من بودم که می دویدم.
هستی اش در من ریشه داشت،
همه ی من بود.
کدامین باد بی پروا
دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

                                                                                                سهراب سپهری 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 14:30  توسط بهار  | 

 عکس های زیبا(سری اول)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10:43  توسط بهار  | 

کارت پستالتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 19:2  توسط بهار  |